خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





بزارين زندگي كنن

     
    مادربزرگ،اشکش را با گوشه چارقدش پاک کردگفت:دلم می خواست عاشقی

     

    کنم،نشد،ننه اونقده دلم می خواست یه دمپختک لب رودخونه بخوریم،نشد دلم پر

    می کشید حاجی بگه دوست دارم،نگفت، حسرت به دلم موند،بگه عاشقتم نشد

    که بگه، گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود،زیر چادر چند تا بشکن می زدم آی می

    چسبید دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل،نون بیار کباب ببر ولی دست های

    حاجی قد هیکلم بود،اگه میزد حکما دو روز می خوابیدم یبار گفتم،آقا میشه فرش

    بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم؟گفت:هیس،دیگه چی با این عهد و عیال،همین

    مونده انگشت نما شم مادربزرگ به یه جایی اون دوردورا خیره شد و گفت: می

    دونی ننه،بچگي نکردم،جوونی هم نکردم یهو پیر شدم،پیر! پاشو دراز کرد و گفت:آخ

    ننه،پاهام خشک شده،هر چی بود که تموم شد آخیش خدا عمرت بده ننه چقدر

    دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس! به چشمهای تارش نگاه

    کردم،حسرت ها را ورق زدم،رسیدم به کودکی اش هشتی،وشگون،یه قل

    دوقل،عاشقی گفتم مادرجون حالا بشکن بزن،بزار خالي شي گفت:حالا ديگه

    دستام جون نداره،انگشتاي خشك شدش رو ب هم فشار داد ولي صدا نداشت

    گفت:ننه انقدر نگين هيس،هيس خوب نيست  بزارين زندگي كنن....  


    این مطلب تا کنون 25 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ,
    بزارين زندگي كنن

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر